هر شب که می خواهم بخوابم
می گويم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هيچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بيدار می شوم
می گويم
شب، با چمدانی بزرگ می آيد
و ديگر
نمی رود
نوشته شده توسط تکتم در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت
هركول پوآرو روي صندلي چهار گوش در برابر بخاري چهار گوش ودر اتاقي چهارگوش در آپارتمان لندنش نشسته بود.
در مقابلش چيزهاي مختلفي قرار داشت كه مربع نبودند ،بلكه به شدت منحني بودند واصلا چيز صاف ومستقيمي در آنها ديده نمي شد.
همه آنها به دقت مورد رسيدگي وبررسي قرار گرفته بودند وگويي نمي توانستند جايي در دنياي معقول داشته باشند.آنها نشانه بي دقتي،بي نظمي،بي مفهومي وسرگيجه آوربودند.ولي در واقعيت اصلا اين طور نبود.هر قطعه جايي مشخص در دنياي مشخص داشت.اگر آنها در محل مناسب ودر دنياي مناسب قرار مي گرفتند ،نه تنها معقول بودند بلكه تصويري زيبا را مي ساختند.
به عبارت بهتر پوآرو سرگرم بازي با قطعات يك معما بود.

"سايبان مرد قاتل"اثر آگاتا كريستي
نوشته شده توسط تکتم در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:42 موضوع | لینک ثابت
اگه بيننده پرو پا قرص فيلمهاي خارجي باشيد احتمالا با صداي کیکاووس یاکیده آشنا هستيد.
اصلا بگذاريد يه نشوني از کارتونهایی که جاشون حرف زده بدم . كارتون "بابا لنگ دراز
كه خاطرتون هست؟ جيمز پندلتونو چطور؟ درسته دوبله صداي پندلتون كيكاووس ياكيده بود.
اصلا جاي دوري نريم، برنامه "لذت نقاشي "رو كه ديديد؟ خودشه ديگه ياكيده تا بحال
جاي خيلي كسا حرف زده مثل شهر مرزي ،كميسروركس ،بابا لنگ دراز،چارلي وكارخانه
شكلات و...خيلياي ديگه.اون تا بحال تو دو تا از فيلمهاي تهمينه ميلاني هم بازي كرده
آتش بس وزن زيادي.ياكيده در بهمن سال ۱۳۴۷ در تهران متولد شد.
بیشتر به عنوان دوبلور و گوینده در فیلمهای سینمایی شهرهاست اما مدتي پيش کتابی ازش
تحت عنوان (بانو و آخرین کولی سایه فروش)(كولي پيراهن تنگ ويك خواب بلند)
هر دو از طریق انتشارات کاروان، منتشرشدند که رویکردی متفاوت به شعر سپید داره.
به نوعی هایکو وارهایی بسیار ملموس .ياكيده تا بحال تونسته دیپلم افتخار سردبیر
انجمن بینالمللی شعر در آمریکا ۲۰۰۲، عنوان شاعربرگزیده توسط سایت poetry.com
در آمریکا ۲۰۰۳، مدال شعر شایسته از سمپوزیوم شعر واشنگتون دی سی، کاپ شایستگی
از انجمن بین المللی شعر ۲۰۰۴ رو دريافت كنه.
نمونه اي از شعرشو بخونين.

نه اولش پیداست
و نه آخرش
با این همه
باید تا آخرش بروم
بگذار بنشینم و
نفس تازه کنم
نترس
تصمیم من عوض نمی شود
به سنگی بدل نمی شوم
که کنار راه افتاده باشد
نترس
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت می شوم
دوباره راه می افتم
دوباره گم می شوم
هر طور شده این راه را تا آخر می روم ...
نوشته شده توسط تکتم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت
همينكه داش آكل وارد بيروني حاجي شد،ختم را ورچيده بودند،فقط چند نفري قاري وجزوه كش سر پول كشمكش داشتند.بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد،او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي هاي آن رو به بيروني باز بود.خانم آمد پشت پرده و پس از سلام وتعارف معمولي داش روي تشك نشست وگفت:خانم سر شما سلامت باشد،خدا بچه هايتان را به شما ببخشد. عکسی از فیلم داش آکل به کارگردانی مسعود کیمیایی خانم با صداي گرفته گفت:همان شبي كه حال حاجي بهم خورد ،رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند وحاجي در حضور همه آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد،لابد شما حاجي را از پيش مي شناختيد؟ ما پنج سالي پيش در سفر كازرون با هم آشنا شديم. حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است. خانم،من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم،اما حالا كه زير دين مرده رفته ام،بهمين تيغه آفتاب قسم اگر نمردم بهمه اين كلم بسر ها نشان مي دهم..... داش آكل نوشته صادق هدايت
نوشته شده توسط تکتم در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
ديشب هم مثل چند شب گذشته خوابم نمي برد.سرم درد مي كرد و مسكن هم كارساز نبود.
خلاف هر شب حوصله كتاب خوندن هم نداشتم. مثل هميشه رفتم سراغ تلويزيون شبكه اول تله
فيلمي رو نشون مي داد به نام"گامي در تاريكي"به كارگرداني آرش معيريان
داستان زني كه دچار فراموشي شده بود.نه اسم خودشو به ياد مي آورد نه حتي شوهرو بچه شو
مي شناخت.به نظرم كار بدي نيومد.
حالا فيلم تموم شده ومن هنوز بيدارم وفكر مي كنم .فراموشي خيلي وحشتناكه .
فكرشو بكن اگه فراموش كنم كي هستم؟!چي كارم؟!حتی اسمم یادم نیاد ...
نمی دونم مدتيه چم شده ! دریه لحظه فراموش می کنم چی می خواستم بگم یا باید چی کار می کردم!
با خودم مي گم اگه شبيه كاراكتر اين فيلم بشم چي؟
وقتي فكر مي كنم اگه اين اتفاق بيفته من حتي اسم كسايي رو كه دوستشون دارم هم
فراموشم مي شه .
اگه خونه ومحل كارموگم كنم؟ يادم بره وسايل شخصي و لباساموكجا گذاشتم و....

چه دردناكه تو تاريكي زندگي كردن.
آخ اصلا ولش كن بازم داره سرم درد میگیره....
نوشته شده توسط تکتم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
هنوزهم سرزدن به كارتون كتاباي بابا كه مادرهمه شونو جمع كرده وتوي انباري نگه مي داره برام لذت بخش وسر گرم كننده است.هر بار كه بهشون سرمي زنم يه چيز تازه پيدامي كنم كه تا مدتها ذهنم ودرگيرمي كنه و با هاش سر گرم مي شم.چند روز پيش هم اين اتفاق دوباره افتاد كتابي پيدا كردم مثل خيلي چيزاي ديگه كه حالا سر فرصت يكي يكي براتون تعريف مي كنم.كتابي از يه شاعره كه تا بحال نه درموردش چيزي جايي ديده ،نه خونده بودم. "غاده السمان"نويسنده وشاعرومتفكر سوري كه اولين مجموعه قصه اش با نام «چشمانت سرنوشت من است» در سال 1963 منتشر شده است. بسیاری از منتقدان عرب آثار اون وبا ویرجینیا ولف همانند مي دونند . به نظرم زيبا است يك نمونه شو براتون مي زارم. بخونيد:
خويشتن را در غيابت
از حضور تو آزاد میکنم
و بيهوده با تبرم
بر سايههای تو بر ديوار عمرم
حمله میکنم
... زيرا غياب تو
خود
حضور است
چرا که برای اعتياد من به تو
درمانی نيست
به جز جرعه جرعههای ديدار تو
در شريان من
البته اين شعر از مجموعه شعري به نام " زنی عاشق در میان دوات"انتخاب شده.
نوشته شده توسط تکتم در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
بعضي وقتها دلم بد جوري براي بچه هاي اين دوره زمانه مي سوزه .بيچاره ها درست وحسابي بچگي نكردن.نه بازي هاشون بازي بچه گونه است نه سريالها وكارتونهايي كه شبكه ها مختلف براشون پخش ميكنند!
مثل ما نسل اول و دومي پس از انقلاب نيستند كه در زماني که تلویزیون فقط دو شبکه اول و دوم روداشت و برنامهها هنوز شبانهروزی نشده بود، همه دلخوشیمون تماشای کارتونهای برنامه کودک بود. اما حالا سالهاست كه دیگه خبری از حنا، پسر شجاع، بل و سباستین و ... نیست،هر چند هنوزبه ياد اون كارتون ها دل خوشيم.
شما كودكي تون روبا چه برنا مه هايي به خاطر ميارين؟ دختري به نام نل،بنل،هاج زنبور عسل،بامزي،تنسي تاكسي دو،پلنگ صورتي و.. محله بهداشت"، "محله برو و بیا"، "مدرسه موش ها..
حالا مدتها ست که دلم براي اون وقتها تنگ شده.برا همين بود كه چند وقت بود دنبال مي گشتم كارتون رابين هود و با همون دوبله اي كه حتما همتون خاطرتون هست پيدا كنم.دلم لك زده بود برا ديدن يه پلان كوچيك از این كارتون تا اينكه از اون جايي كه خواستن توانستنه بالاخره پيداش كردم.
وچون فكر مي كردم شايد شما هم دوست داشته باشين براي چند لحظه هم كه شده به دوران كودكي برگرديد چند ديالوگ از اين فيلم زيبا ودوست داشتني روبراتون مي زارم.اين ديالوگها مربوط به اون بخش فيلمه كه داروغه ناتينگهام براي گرفتن ماليات به محل كار آدام مي ره.البته سعي كنين با همون ادبيات بخونينش.

- داروغه: ماليات ،ماليات وقت گرفتن مالياته دودودودو.به به اونجارو پدر تاك خير مي ره كار خير انجام بده.
- پدر تاك: بيا آدام يه هديه برات دارم از طرف رابين هوده.
- آدام: خدا بهش عمر بده.
- پدر تاك: هيس داروغه س.يالا غايمش كن زود باش.
- داروغه:من اومدم چه حاضر باشين چه نباشين.
- بنده دوست وهمسايه ماليات جمع كن شما سلام عرض مي كنم.
- آدام: اه راحتمون بگذارداروغه من با اين پاي شكسته نمي تونم كار كنم وكلي از كارم عقب افتادم.
- داروغه: بله ولي بايد بدوني كه مالياتتم خيلي عقب افتاده.
- پدر تاك: آه انصاف داشته باش داروغه نمي بيني چه ضعيف ولاغر شده.بيا بنشين آدام .بايد يه كمي استراحت كني.
- آدام: متشكرم پدر
- داروغه: بزار پاتو بزارم رو چار پايه خيلي آروم ،حالا شد.اي حق باز به من كلك مي زني .خيلي زرنگي آدام ولي پرنس جان گفته ماليات بايد پرداخت بشه.
- پدر تاك:توچي از جون مردم مي خواي بدجنس متقلب .توحق نداري ...
- داروغه:نه نه نمي خواد موعظه كني پدر امروز كه يكشنبه نيست.
نوشته شده توسط تکتم در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 10:42 موضوع | لینک ثابت
در تفکیک کدام حس نبودن مانده ای که تصویرت به لطیفترین
لبخنددیوارمبدل شده است.
درانفصال از کدام زادن ورفتن جا مانده ای که در ابتدای
تولد دوباره
نقش آفرینی می کنی.
بابا،امروز دقيقا سه ساله كه نديدمت.
این پست نا ۲۱اردیبهشت به روز نخواهد شد
نوشته شده توسط تکتم در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
جدايی تاريک است و گس
سهم خود را از آن میپذيرم
تو چرا گريه میکنی؟
دستم را در دست خود بگير
و بگو که در يادم خواهی بود
قول بده سری به خوابهايم بزنی
من و تو چون دو کوه دور از هم
جدا از هم
نه توان حرکتی
نه امید دیداری
آرزويم اما اين است
که عشق خود را
با ستارههای نيمههای شب
به سويم بفرستی
آنا آخماتوا
نوشته شده توسط تکتم در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت
ديشب خيلي اتفاقي چشمم به كشكول شيخ بهاي توقفسه كتابهاي شعرافتاد.چند صفحه اي ازش
خوندم وحكايت كوتاه وزيبايي را براي اين پست انتخاب كردم.شما هم بخونيد:
از حكيمي پرسيدند:حال برادرت چگونه است؟
گفت:اومرد.
پرسيدند:علت مرگش چه بود؟
گفت:زندگيش
نوشته شده توسط تکتم در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:44 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
من شاید؛ امضای همه تعهدنامه های لبخندباشم.
درست همان روزی که متولد شدم مي شكفم.
شايد لحظه اي كه سكوتي آرام را با فريادم كه هزاران معنا دربرمي گيردمي شكند.
نوپايي كه دربدو ورود به سرسوزني به نام دنيا؛ تنها معني ژرف لبخند را مي داند وبس .
من ؛ردپاي انگشت اشاره اي هستم كه روبه آينه خود را مينگرد.
تکتم
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
رضا استادي
حبيب قاآني
افشين رضايي
علي جعفري
نغمه ناجور
يك فريم زندگي
بلوريان
زمانيان
معصومه
جواد اشكذري
آينه هاي ناگهان
احمدي فرد
حلقه سه شنبه
یک روزنامه نگار آماتور
ايمانا
خودم
پاژينه
م مثل ماهي
مينو
يونان
صبح بخير
صراف
ورود ...ممنوع
شيرين- تلويزيون
سوفيا
سايه
ما همه بازيگريم
روزنامه نگار
سيما فيلم
چیزهای پراکنده
كوچه خوشبخت
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
ترانه
فرشيد منافي
پارازيت
بيد مجنون
ستاره زد....
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY